=====================================

زندگي نامه معلم شهيد مهندس ماشاءالله صفري
چون با شهيد شدنم به كام خود كه از عسل شيرين تر است رسيده ام . جبهه و سنگر حجله گاهم ، خونم حناي دست و پايم و شهادت عروس من است كه با گرمي در آغوش مي گيرم.
شهيد صفري در تاريخ 5 بهمن ماه 1336در خانواده اي متدين در روستاي دهكويه ديده به جهان گشود.دوران طفوليت در دامان مادري زينب گونه وپدري زحمتكش تربيت شد. شهيد عزيز از همان اوان كودكي داراي هوشي سرشار واخلاقي نيكو بود. در سن 12سالگي پدرش را از دست داده اين فقدان بر او سخت گران تمام گرديد ولي اين كمبود توسط برادران مهربان و با وفا جبران گرديد.وي پس از اتمام دوران ابتدايي در دبستان مدني دهكويه با راهنمايي وكمك مرحوم حاج احمد علي زارعي در هنرستان صنعتي لار ثبت نام نمود وبا نمراتي عالي از هنرستان فارغ التحصيل شده و وارد دانشكده فني بابل گرديد با كوشش وجديتي كه از خود نشان داد توانست مدرك ليسانس مكانيك را از آن دانشگاه اخذ نمايد.
شهيد عزيز زماني كه خودشناس گرديدبراين عقيده بود كه : نفس را از آلودگيها پاك بايد كردوبراي نيل به اين هدف بايد از نسل جوان شروع نمود وبراي رسيدن به اين مقصود اول بايد فرهنگ آن جامعه را اصلاح كرد.به همين خاطر براي خدمت به فرهنگ جامعه اسلامي در اداره آموزش وپرورش استان بوشهر استخدام وبه مدت دو سال در هنرستان صنعتي بوشهر مشغول به انجام وظيفه گرديد.وي در پايان سال تحصيلي كه از امر تعليم وتربيت در بوشهر فراغت يافت به زادگاهش بازگشت وبه پايگاه مقاومت بسيج دهكويه پيوست وبه خاطر بينشي كه از مباني اسلامي داشت جهت بالا بردن بينش اسلامي برادران اعضاي پايگاه بسيج كلاس ايدئولوژي اسلامي داير نمود وبه تعليم مباني اسلامي پرداخت. همچنين به تشكيل كلاس قرآن جهت نو نهالان پرداخت وروزانه دو ساعت از وقت خود را صرف نوآموزان مي نمود.ودر برگزاري جلسات دعا وسخنراني جهت تبليغ مباني اسلامي كوشش و جديت عجيبي از خود نشان مي داد.
استاد شهيد ساعات باقي مانده خود رادر خدمت اعضاي شوراي اسلامي زادگا هش بسر مي برد و از هيچ گونه كمكي دريغ نمي نمود ويك لحظه از عمرش رابه بطالت نمي گذراند.
از آنجايي كه هدف زندگيش خدمت به خدا و اسلام بود جهت خدمت بيشتر به جبهه نبرد حق عليه باطل شتافت ودر بسيج سپاه لارستان ثبت نام نمود وداوطلبانه 4 ماه ونيم در جبهه عين خوش موسيان شجاعانه با نيروهاي بعثي عراق مبارزه نمود وبالاخره در مورخه 23/8/ 1361 به تنها آرزويش كه شهادت در راه معبودش بود رسيد وبه لقاء ا…پيوست ياد او كه انساني فعال و انقلابي در تمام دوران زندگيش بود گرامي باد. اميد است به ياري خداوند همه ما بخصوص جوانان بتوانيم راه شهيد صفري را ادامه دهيم تا بتوانيم اسلام واقعي را در سرتاسر جهان گسترش دهيم وزمينه مساعد را جهت ظهور امام زمان(عج) بوجود آوريم.
گزيده اي از وصيت نامه شهيد صفري
بسم الله ارحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
شكر و سپاس خدايي را كه هستي بخش تمامي عالم و موجودات روي آن و متحرك هر حركت و جهش است و بر انجام كليه امور قادر و دانا و بصير و محيط است
... خداي را شكر مي كنم كه اين بنده حقير و سراپا تقصير و گناه كار ، مورد لطف و عنايت خود قرار داده و اين سعادت را نصيبم گردانيد كه به جبهه رفته و به كمك رزمندگان بشتابم و دين خود را نسبت به اسلام و مسلمين ادا نمايم و با كافران ، اين سد كندگان راه خدا بجنگم ، كه به قول امام : « عِرض و آبروي ما در اين جنگ است .» ديگر بيش از اين طاقت ندارم كه بنشينم و هر روز شاهد شهيد شدن خيل خيل عزيزان و داغدار شدن خانواده هايشان باشم . ديگر بس است . كاسه صبرم لبريز شده است . طاقت هم حدي دارد . ديگر احساس مي كنم كه سبك شده ام و از كليه وابستگي مادي و دنيوي رسته ام و درنگ جايز نيست.
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزي قفسي بهر تنم ساخته اند
وقتي هدف مشخص و مسير حركت و رسيدن به هدف نيز معلوم باشد ، چه عاملي مي تواند بازدارنده باشد. با توجه به اينكه محرك كسي است كه تمام متحركها را مي گرداند . و هدفم از شركت در جبهه نمي تواند خارج از هدف جهاد در اسلام باشد.
من خود را كوچكتر از آن مي دانم كه خطاب به مردم پيامي داشته باشم ، زيرا به لطف خداوند رشد و آگاهي و تكامل ملت به حدي از درجه كمال رسيده است كه يك شبه ره صد ساله را پيموده است . ملتي كه كودك 13 ساله اش با نارنجك خود را به زير تانك دشمن مي اندازد و مانع پيشروي آن مي شود ، چه پيامي مي توان داد ، بجز اين كه بگويم اين شماييد كه به ما الهام مي دهيد.
... سخني با برادران و خواهران خودم: به تو برادر كه وارث خون شهيداني ، مبادا از ادامه راه باز بماني و اين كوله بار امانت را به زمين بگذاري . گرچه بار سنگين است و حمل آن مشكل ولي استقامت و بردباري داشته باش و رخوت و سستي به خود راه نده كه هنوز خيلي راه در پيش داري و بسي ناهمواري هاست كه بايد به دست توانايت هموار گردد.
روي سخنم به تو اي خواهر : اي زن به معناي واقعي آن و اي زينبيان زمان ، اين شما بوديد كه از اول محرك برادرها بوديد و حال هم شما هستيد كه بايد به اين حركت سرعت بخشيد . وظيفه ات را فراموش مكن و به گفته اماممان تحقق بخش كه مي فرمايند : « از دامان زن است كه مرد به معراج مي رود . » عفت خود را و حجابت را كه از خون من رنگين تر است حفظ كن . مواظب نونهالان آينده اسلام باش كه وظيفه ات بس خطير و مشكل است .
كوتاه سخني با مادرم : مادرجان مي دانم كه فرزند شايسته و خوبي براي شما نبودم . چه رنجها و مشقتها كه در راه تربيت و رشد و تكامل من متحمل شده اي . عاجزانه از شما مي خواهم كه بر من ببخشيد و ملتمسانه مي خواهم كه با شهيد شدن من ناراحت نشويد و گريه و زاري نكنيد . ديگر نمي خواهم بيش از اين مديون و مرهون شما باشم . به خدا بارم سنگين است و اگر حلالم نكنيد قادر به حمل آن نيستم . مادرم نگران اين نباشيد كه فرزندم ناكام از دنيا رفت . چون با شهيد شدنم به كام خود كه از عسل شيرين تر است رسيده ام . جبهه و سنگر حجله گاهم ، خونم حناي دست و پايم و شهادت عروس من است كه با گرمي در آغوش مي گيرم.
مرگ اگر مرد است گو پيش من آي تا در آغوشش بگيرم تنگ ، تنگ
... در خاتمه چند كلمه اي هم با دوستان : دوستان و برادران در كارهايتان به قول امام : تقوا را ، تقوا را ، تقوا را پيشه كنيد و از حب نفس بپرهيزيد كه آدمي را به ورطه هلاكت مي رساند . ودر كارهايتان اگر مخالفتي شد دلسرد و زده نشويد كه به هر حال حق چون آينه آشكار خواهد گشت . عيب و نقص همديگر را گوشزد نماييد و از ايراد و انتقاد ناراحت نشويد كه مومن آينه مومن است و بهترين برادر شما كسي است كه عيبهاي شما را به خودتان بگويد. مصالح عموم بر مسائل خود ارجحيت دهيد و از تك روي دوري كنيد و كارها را با شود و مشورت همديگر انجام دهيد.
=========================

زندگی نامه شهید درویش معزی
شهید درویش معزی متولد 1340 در دهکویه لارستان تاریخ شهادت 61/12/5 پیرانشهر
شهيد درويش معزي در سال 1340در يك خانواده متدين و مؤمن در دهكويه متولد شد . اين سرباز امام، زماني كه در سال امام در ابتدای قیامشان فرمود: سربازان من درگهواره اند در گهواره بود. او كودكي خود را در كنار پدر ومادر گذراند و نخستين درس ديانت و شرافت و صداقت را از آنها آموخت. او دوران دبستان را در دبستان مدني دهكويه گذراند و دوران راهنمايي را در مدرسه راهنمايي زارعي به پايان برد . سپس به لار رفت ودوران دبيرستان را در آنجا گذراند. ايشان در هنگام تحصيل زمستانها به مدرسه مي رفت ودر ايام تعطيل به كار مشغول مي شد تا كمك هزينه تحصيل خود را بدست آورد. چون پدر عيالوار بود و او فرزند ارشد خانواده . او در سال 57همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ديپلم خود را در رشته اقتصاداجتماعي گرفت .
شهيد معزي در ايام انقلاب در راهپيمايي ها شركت مي نمود حتي در چندين ماه قبل از پيروزي انقلاب برروي ديوا استخر يكي از باغات دهكويه جمله ((مرگ برشاه )) مي نويسند وقتي اين خبر به مادرشان مي رسد او به مادرمي گويد:ناراحت نباش بزودي همه مردم مرگ بر شاه خواهند گفت.
پس از پيروزي انقلاب به محض تشكيل پايگاه مقاومت بسيج در دهكويه بيشتر وقت خود را در راه تشكيل وبه راه انداختن آن نمود. روزها كار مي كرد و شبها در حسينيه در كنار دوستان وبرادران خود به فراگيري فنون جنگاوري ونگهباني در روستا مي پرداخت. او. عاشق شهادت بود و دوست داشت كه هرچه زودتر به خدمت سربازي برود .روزي كه در تلويزيون تصوير مادر شهيدي را ديد كه فرزندش را غسل مي داد به مادر گفت: تو هم بايد مانند او شجاع باشي.
بهترين و شاد ترين روزش هنگامي بود كه تاريخ اعزام به او ابلاغ شد. در اين مورد در دفتر خاطرات خود چنين مي نويسند(( و من به خاطر اينكه خيلي علاقه به خدمت مقدس سربازي داشتم خوشحال و شادمان گشته و آن روز نگو با چه شوق واشتياق سوار موتور سيكلت شدم وب ه خانه آمدم همه اهل خانه بخصوص مادرم سوال كردند چه جور است كه امروز خيلي خوشحال هستي و من قضيه اعزام به سربازي برايشان گفتم.))
در پي همين خبر خوشحال كننده بود كه در مورخه 19/3/61 به خدمت اعزام شد و به تهران رفت سه ماه دوره آموزشي را در تهران گذراند و سپس به اروميه منتقل و در تـاريـخ 21/6/61 به پيرانشهر اعزام گشت تا در آنجا رسما به خدمت مشغول شود در اين رهگذر بود كه در قوشچي مشغول به خدمت شد . دفتر خاطرات او در اين دوران سراسر از ماجراها حكايت مي كند . پايگاه پل فلزي تعقيبها ، تامين جاده ، برفها و سوزها و درگيري ها همه حكايت از آن دارند كه اين سرباز دلير اسلام در آنها شركت داشته . در مورخه 19/9/61 به عضويت گردان جند ا… به صورت داوطلبانه در آمد كه متشكل از برادران پاسدار و ارتشي بود . و در همين هنگام به پايگاه هنگ آباد منتقل شد. او در مدتي كه عضويت گردان جندا… را داشت حد اكثر كوشش خود را به كار مي برد تا دين خود را به بهترين نحو نسبت به اسلام ومسلمين انجام دهد و در بيشتر ماموريت ها داوطلب مي شد. تا اينكه در مورخه 5/12/61 در عملياتي كه جهت پاكسازي چند روستاي حوالي پيرانشهر رفته بود با عناصر كوموله درگير و به شرف شهادت نائل مي گردد و با خون خويش آزادي چند روستا را از لوث ضد انقلابيون امضا مي كند.
در آخر قطعه شعري را كه در آخر دفتر خاطراتشان نوشته اند ونشان از عشق او به اسلام وشهادت است نقل مي نماييم.
ميان مـرد بـرتـر مـرگ بـرتـر بـايـدم آري
كه مي بـايـد بـه راه ملتي بـرتـر بميرم من
خاطراتي از زندگي شهيد معزي از زبان مادرشان
همين يك پسر داراي
زماني كه شهيد كودك بودند شبي مادر در خواب ديدند كه او گم شده است . فردي او را آورد و به من داد و گفت : تو فقط همين يك پسر داري . من هميشه در اين فكر بودم كه منظور آن شخص چه بود ، تا اينكه بعد از شهادتش فهميدم .
مرگ بر شاه
قبل از پيروزي انقلاب يكي از روزها كه براي مطالعه به يكي از باغات رفته بودند روي ديوار استخر جمله « مرگ بر شاه » را روي ديوار نوشته بودند . خبر فورا در دهكويه پيچيد . بعضي ها گفتند او كيست كه مي خواهد با شاه سرسري كند ؟
خبر را براي من آوردند من نيز او را از اين كار برحذر داشتم ، در جوابم گفتند : مادر تو ناراحت نباش بزودي همه مردم مرگ بر شاه خواهند گفت .
انقلاب قرآن
در اوايل انقلاب روزي گفت : ما كه 12 سال درس خوانديم و هيچ از قرآن ياد نگرفتيم ، اما انشاءالله روزي مي رسد كه ما بايد برويم پيش اول دبستاني ها قرآن را فراگيريم .
تو به خانه برگرد
در يكي از روزهاي اوايل جنگ تحميلي پاسگاه دهكويه تعداد زيادي از سربازان دستگير نموده و به مسجد ابوطالب آوردند . و براي اين كه فرار نكنند بر بالاي بام مسجد نگهباناني گذاشتند . شهيد نيز خود به مسجد رفت . فرمانده پاسگاه دهكويه كه اورا مي شناخت گفت : تو چرا آمده اي ؟ تو برو و فردا خودت بيا .
كسي كه بايد ببرند نمي برند .
با آغاز جنگ تحميلي هميشه دوست داشتند كه به جبهه بروند ولي چون پدرشان براي كار به قطر رفته بودند من نيز به دليل عدم حضور پدر به او اجازه نمي دادم . به همين دليل ايشان منتظر بودند كه وقت سربازي اش فرابرسد زيرا مي دانستند ديگر كسي با او مخالفت نمي كند .
روزي در پاي راديو نشسته بودند و منتظر بودند كه شايد ديپلمه ها را به خدمت فراخوانند . اما در آن روز نيز اسامي غير ديپلمه ها را اعلام كرد . ايشان عصباني با مشت بر راديو زد و گفت : كسي را كه بايد ببرند نمي برند .
لبيك
روزي كه حضرت آيت الله سيد عبدالعلي آيت الهي پيام دادند كه جبهه به حضور شماجوانان نيازمند است . ايشان پس از شنيدن پيام از جا برخواسته و گفتند : ما شنيديم .
براي ما ننگ است
روزي ايشان به خانه آمدند در حالي كه بسيار ناراحت بودند آنقدر ناراحت بودند كه خواهر كوچكش كه با نزدش آمده بود با عصبانيت به كنار زد .
از او پرسيدم : چرا اين همه عصباني هستي؟
او در پاسخ گفت : براي ما ننگ است كه در خانه باشيم و دشمن خرمشهر را بگيرد .
برگزيده اي از دفتر خاطرات شهيد معزي
يك روز قبل اتفاقي به لار رفتم و گفتم كه يك سري به هنگ ژاندارمري بزنم كه شايد ما را به خدمت سربازي ببرند و اتفاقا رفتم . گفتند : كه روز 19 خرداد روز اعزام است ، و من به خاطر اينكه علاقه به خدمت مقدس سربازي داشتم خوشحال و شادمان شده و آن روز نگو كه با چه شوق و اشتياقي سوار بر موتور سيكلت شدم و به خانه رفتم. همه اقوام و مادرم سوال كردند كه چه جور است امروز خيلي سرحال هستي و من قضيه اعزام به سربازي را برايشان گفتم . تا اينكه شب 19 خرداد رسيد و تمام قومان و خويشان براي خدا حافظي به خانه ما آمدند . آن شب براي من چه شوري داشت .
فردا صبح زود از شوق سربازي از خواب بيدار شدم و با بي بي بزرگم سوار ماشين شديم و به شهرستان لار رفتيم و من يكسر به هنگ رفتم و اسم من را در لسيت سربازان اعزام شونده از لار نوشتند. آنجا گفتند كه شما به تهران اعزام مي شويد.
... صبح وارد پادگان (01تهران) شدم و آن روز ما را به خط كردند و گفتند كه بايد از اول شروع كرد از بند كفش بستن شروع شد . روزهاي اول برايم خيلي سخت بود زيرا محيط بيرون با محيط ارتش فرق دارد . كم كم روزهاي بعد عادت كردم و زياد برايم سخت نبود . تا اينكه 3 ماه گذشت .
... حركت كرديم براي رفتن به مرخصي و مدت 6 روز به ما مرخصي دادند و يك راست به ترمينال جنوب رفتيم . بليط ما ساعت 5 بعد از ظهر بود و يك بليط ساعت 3 گيرمان آمد و آن بليط را به بچه ها داديم . سوار شديم . هنوز وارد قم نشده بوديم كه نزديك پل آيت الله دستغيب اتو بوس تصادف كرد و 4 ساعت ما را نگه داشت و تا ساعت 9 شب حركت كرد. و ما دلمان خوش بود كه 2 ساعت زودتر به شيراز مي رسيم ، اما كار روزگار را ببين كه به جاي زود تر ما 4 ساعت ديرتر رسيديم.
( پس از بازگشت از مرخصي) ... اول كه وارد پادگان شدم خيلي خوشحال شدم زيرا دوباره توانسته بودم دوستان هم گروهاني خود را ببينم . دوستان را كه مي ديدم اشك شادي در چشمانم جمع مي شد . خلاصه رفتم داخل گروهان كه ببينم به كدامين لشكر افتاده ام . من بيشتر فكر مي كردم افتاده ايم به اهواز ولي از شانس بد تقسيم شده بوديم به لشكر 64 اروميه.
( شهيد معزي پس از وارد شدن به لشكر 64 اروميه در روز شنبه 20 شهريور به گردان 822 شهادت قوشچي اعزام شده و در روز 21 شهريور به پيرانشهر گردان 198 پياده اعزام و سپس در تاريخ 27 شهريور به پادگان پل فلزي منتقل شدند. روز 7 مهر نيز به پايگاه تيركش و روز بعد نيز به پايگاه هنگ آباد منتقل شدند.)
... روز جمعه 9/7/61 از ساعت 6 الي 7 بعد از ظهر زير توپ دمكرات و كوموله بوديم و تقريبا 10 الي 15 توپ زدند كه خوشبختانه فقط يكي از آنها داخل پايگاه افتاد و توپي كه داخل افتاد فقط تركش آن توانست سر يك مرغ را از بدنش جدا كند.
از روز شنبه 10/7/61 باران و برف شروع شد و در روز اول چون سنگر درست نبود زياد آب داخل سنگر آمد شب از سرما خوابمان نمي برد و شبي 4ساعت نيز نگهباتي در باران داشتيم. به علت شدت سرما 6 پتو را كه داشتيم كرديم يكي و 4 نفري زير آن رفتيم و تازه هنوز هم سردمان بود و اينقدر باران آمد كه يك چاله كوچك در سنگر زديم. تا آب در آن جمع شود و با يك كاسه بيرون مي ريختيم.
... روز شنبه 13 آذر از پايگاه هنگ آباد به پادگان آمديم و در روز جمعه 19 آذر به عضويت گردان جند الله در آمدم كه متشكل از برادران سپاهي و ارتشي است.
... روز 17 /10/61 صبح كه از خواب بيدار شديم گفتند كه آماده باش هستيد و عصر ساعت 5 بعد از ظهر براي عمليات به بيرون مي رويد. اين روز چه شوري داشت . هر كس يك كاري مي كرد . يكي اسلحه اش را آزمايش و تميز مي كرد و ديگري كوله پشتي و يكي از بچه ها نيز مشغول نوشتن وصيت نامه خود بود .
ساعت 5 عصر شد و گفتند كه دسته 2 آماده شود . مارا حركت دادند . هنوز نمي دانستيم به كجا مي خواهند ببرند و عمليات كجاست . بعد متوجه شديم كه ما را به طرف تپه شهيد افشاري مي برند و شب آنجا بوديم ساعت 5/4 از پايگاه حركت كرديم براي رسيدن به روستاي ابليس . از سراشيبي تپه پايين آمديم شيب تپه به قدري زياد بود كه تا وقتي پايين آمديم حدود 10 مرتبه ليز خورديم و افتاديم. از تپه پايين آمديم . قرار شد دسته ما از رودخانه عبور كند . تا رسيدن به آب از از آب لجن زياد گذشته بوديم و مسئله اصلي رد شدن از رودخانه بود. يكي يكي از رودخانه رد مي شدند و ما نمي فهميديم كه چكمه هايشان پر از آب شده است . ما نيز به آب زديم. ديديم كه كار از كار گذشته است و چكمه ام پر از آب شده و تمام جوراب و لاستيك خيس شده است و كاري نيز نمي شد كرد . به آن طرف رفته و چكمه را از پا در آورده و آبش را خالي كردم . آنجا بود كه متوجه شدم پايم يخ زده و نمي توانم حركت كنم به زور حركت كرده و تا ساعت 5/5 صبح راه رفتيم و بر روي برف مستقر شديم
... از سرما به روي پا بند نبوديم . نمي شد روي برف ايستاد و قدم زدن نيز خطر ناك بود .خلاصه تا ساعت 7 قدم زدم و تمام چكمه خشك و داخل آن يخ زده بود و برف حدود يك متر روي هم خوابيده بودو قرار بود كه ما روستا را محاصره كنيم و دسته ديگر وارد دهكده شود. ... ساعت 11 از ده حركت كرده و پياده به پادگان آمديم و در آسايشگاه چكمه را بيرون آوردم ديدم كه يكي از جورابها داخل چكمه يخ زده و به ديواره چكمه چسبيده است و بعد از نيم ساعت كه روي آتش بود جوراب از داخل آن كنده شد. 018/10/61
و در روزسه شنبه 21/10/61 بود كه يكي از برادران گردان جندالله به شهادت رسيد شهيد مهدي خراطي اولين شهيد گردان جند الله بود.
=======================

وصيتنامه شهيد محمد حسين خاجو
بسم الله الرحمن الرحيم
بسم رب الشهداء والصديقين
مِنَ المؤ مِنينَ رِجالٌ صَدَقوُا ما عاهَدُ اللهَ عَلَيهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ فَمِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّ لوُ ا تَبديلا
از مومنين مرداني هستند كه به عهد خود پايدار مانده و بعضي از آنها شهيد شدند و بعضي هم منتظر شهادت هستند .
بنده محمد حسين هستم ، كه نام پيامبر بنيانگذار اسلام و از نام امام حسين (ع) كه به ثمر رساننده اسلام بود و سرور شهيدان است ، مي باشم ، و حمد و سپاس خداوندي را كه به ما نعمتهاي گوناگون عطا فرمود و سپاسگزارم از خداي كريم و رحيم كه بخشيد به من اين نعمت كم نظير را كه به درجه رفيع شهادت رسيدم و به كمال مطلق نزديك گشتم و به فرموده امام عزيزم كه اين چنين است خط سرخ شهادت خط آل محمد و علي (ع) است . اين خط را دنبال كردم و از خداوند كريم آرزو مي كنم كه اين خون بي ارزش را بپذيرد و تمام شهدا را با شهداي كربلا محشور بنمايد. همچنين اين بنده حقير را .
باري مادر و پدرم بدانيد كه من افتخار مي كنم و از شما خواستارم كه افتخار نماييد به شهادت من كه هيچ عملي نيكوتر از اين عمل نيست و اين را هيچ گاه فراموش نكنيد كه امام فرمود : هميشه پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا آسسيبي به مملكت نرسد . و شما را سفارش مي كنم به تابعيت از روحانيت عزيز و هيچ گاه تابع هوي و هوس نباشيد و روحانيت را نور چشم خود بدانيدكه راه روشن براي رسيدن به كمال مطلق و معنويت مي باشد.
و شما اي پدر و مادرم و خانواده عزيزم و امت شهيدپرور ايران هيچ گاه رهبر را تنها نگذاريد و عاشق شهادت بوده و باشيد و امام را از دل و جان دوست بداريد. و بدانيد كه امام اگر بخواهد حق خود را از اين امت بگبرد هيچ گاه ( ملت) نمي توانند بدهند ، زيرا رهبرمان ما را از لجن زار طاغوت و اسفل السافلين بيرون آورد و از درجه بي منتهاي حيواني به كمال مطلق رساند و در آخر فرمود كه : « مي بينم ملت الهي شده است . » و همين براي ما بس است كه رهبر اينگونه بگويد و بر شماست كه هميشه بگوييد : خدايا ، خدايا ، تو را به جان مهدي تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار .
و اين را بدانيد كه زندگي به يك پل مي ماند كه بايد از روي آن عبور كنيد و به آن طرف كه بستگي به اعمال شما دارد ، برسيد و آيا بايك چنين وضعي بايد پل را آرايش كرد يا آنكه نگاه به آن طرف پل كرد و آخرت راديد. و بدانيد هر چه كنيد نزد خدا محفوظ است . پس كاري نكنيد كه آن دنيا رو سياه باشيد.
مادرم با شهادت من بر ايمانت و عشق به معبودت و عشق به امامت و به روحانيت و به اسلام عزيزت بيفزا تا ادامه دهنده خون ما باشي و خون شهدا را پايمال نكني و نكنيد.
=======================

زندگي نامه پاسدار شهيد رمضان حيدري
شهيد حيدري در وصاياي خود از مردم عزيز مي خواهند كه از امام امت اطاعت بكنند و ادامه دهنده راه شهيدان باشند .
تولد : 1340 دهكويه ـ شهادت : بهمن 64 ، محور عملياتي فاو ـ سمت : فرمانده اطلاعات عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي لارستان ـ سمت در جبهه: فرمانده گروهان يك گردان امام حسين (ع) لشكر 19 فجر
شهيد رمضان حيدري پاسداري متين و با وقار و خاموش بودند . صلابت در چهره ايشان نمايان قاطعيت و استواري او بود. ايشان كه فرمانده اطلاعات عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي لارستان بودن با اعزام به جبهه نبرد حق عليه باطل فرمانده گروهان يك گردان امام حسين (ع) از لشكر 19 فجر را به عهده گرفتند و به همراه نيرو هاي تحت امر خود در شب 22بهمن 64 به فرمان فرماندهي كل قوا ارسالي از قرارگاه خاتم الانبيا (ص) همگام با تمام رزمندگان غيور و شجاع از اروند رود گذشته و به فاو حمله نمودند و شهر فاو را به تسخير خود در آوردند.
شهيد حيدري در وصاياي خود از مردم عزيز مي خواهند كه از امام امت اطاعت بكنند و ادامه دهنده راه شهيدان باشند .
ودر فرازي ديگر بيان مي كنند كه دست از ماديات بشوييد و مقداري به خود آييد زيرا همه ماها روزي از اين دنيا خواهيم رفت پس چرا رفتن با عزت و شرف نباشد.
و در پايان خطاب به خانواده خود مي گويند : از همسرم مي خواهم كه از دخترم مواظبت نمايد و ايشان را طوري پرورش دهد كه در جامعه روسفيد باشم.
بالاخره ايشان هم در امتحان گزينش الهي قبول مي شود و به صف شهداي كربلا مي پيوندد.
انشاءالله كه ما از ادامه دهندگان راه شهبدان باشيم.
===========