پذيرش كيلويي!
همه چيز شنيده بوديم، جز اين. و قديميها لابد از اين قبيل بليّات بر سرشان زياد باريده بود كه هميشه تعجّبكنان ميگفتند: به حقّ چيزهاي نشنفته! و البته يكي از دوستان اهل تميز را عقيده بر اين است كه در اين روزگار بايد بر سردر هر محلّّ و مكاني تابلو بزنند: «تعجّب ممنوع»!
يكي از اين سلسله تعجّبهاي ممنوعه از قضاي روزگار درست و دقيق در همان زمان بروز كرد كه بيمار اورژانسي دوست داشتنيِ دست و پازده در بستر حيات و ممات را دو سه تن از همكاران و همراهانش وارد بيمارستان كردند و گفتند مريض ما را دريابيد كه ناگهان در اغما فرو رفته است.
ـــ بايد با دستگاه "ام آر آي" و "سي تي اسكن" عكس فوري بگيرند. تا عكس گرفته نشود، معلوم نخواهد شد كه در مغز و در بدن چه رخ داده است..
ـــ ولي ما اين بيمار را نميتوانيم بپذيريم. نميتوانيم ام آر آي كنيم. نميتوانيم سي تي اسكن كنيم.
ـــ چرا؟
ـــ وزنش زياد است! دستگاه عكسبرداري ما نميتواند وزن زياد را تحمّل كند. خراب ميشود.
ـــ پس ما چه كار كنيم؟
ــــ ببريدش به بيمارستاني كه فنرهاي دستگاه عكسبردارياش قويتر باشد.
ـــ يعني چه؟
ـــ "بيمارهاي تا صد كيلو" را ميپذيريم، امّا بيمار بالاتر از صد را شرمندهايم.
و بدين ترتيب روشن شد كه اصطلاح جديدي را بايد به اصطلاحات پزشكي و درماني افزود: "بيمار كيلويي". به عبارت ديگر بيمار را كيلويي ميسنجند. و كيلويي ميپذيرند. وقتي لحظهها و ثانيهها سرنوشت ساز است، تماس گرفتن با بيمارستانهاي ديگر آغاز ميشود. همراهان بيمار، موضوع را از هر جا استعلام ميكنند، كساني كه در آن سوي سيم سخن ميگويند، آنها هم ابتدا وزن بيمار را به كيلوگرم ميپرسند. و آنگاه راحت و روان و روشن ميگويند نميپذيريم. بيمار صد و ده كيلوگرم، دستگاه عكسبرداريمان را خراب ميكند.
ـــ نميپذيريد؟ حتي اگر وضعيّت به قول خودتان "اِمِرجنسي" باشد؟ بيمار در اغما باشد؟ سكته مغزي كرده باشد؟ در خطر مرگ باشد؟ نكند اين واژه خارجيِ امرجنسي را در نوشتار فارسياش جور ديگري قرائت ميكنيد؟!
ياد دكتر شريعتي زنده شد. ميگفت كتاب "سلمان پاك" را كه حاصل تحقيق "لويي ماسينيون" بود ترجمه كرده بودم. با علاقه و عقيده و عشق. آنگاه راستة بهارستان را در پيش گرفتم و به كتابفروشيهاي شاهآباد تهران مراجعه كردم. يكي از ناشران، نوشتة ترجمه شده را گرفت و به انتهاي دكان برد. پيشنهاد چاپ داده بودم. پيش رفتم تا ببينم چه ميكند. كاغذها را در ترازو گذاشت و كشيد و پس داد و گفت: صرف نميكند! گفتم پژوهش پر زحمت لويي ماسينيون است. گفت بله وزن كردم، صرف نميكند! با تعجب پرسيدم كتاب لويي صرف نميكند؟ لويي ماسينيون؟ و بلافاصله بي آنكه منتظر جواب بمانم، با احساس سرگيجه و دلپيچه، آن محلّ را ترك كردم.
البته ماجراي كتاب لويي ماسينيون با ماجراي دستگاه سيتياسكن فرق ميكند. لويي ماسينيون غير از سيتياسكن است. ميفهميم. امّا راستي را، در كشوري كه آوازه پيشرفت علمي و هستهاي و سلّولي و موشكي و ماهوارهاي دارد، شنيدن اين سخن كه دستگاه امآرآي و سيتياسكن بيمارِ كيلويي ميپذيرد، تعجّبآور است يا تعجبآور نيست؟ تعجّب ممنوع است يا تعّجب مشروع است؟
بايد شب و روز دعا كنيم كه گذارمان به بيمارستان نيفتد. ميدانيم؛ ميدانيم كه پزشكان و پرستاران فداكار هم داريم. ميدانيم كه بسياريشان، نمونههاي برجستة زحمت و رحمتاند. دست و دلشان را نيز ميبوسيم. ولي بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر از مسئول مربوط استدعا كنيد كه در تعويض لباسهاي كثيف شدهي بيمارِ به اغما افتاده كمك كند (كه براي همين كارها هم دوره ديده است) و او پرهيزكنان بگذرد و بگويد خودتان اين كار را بكنيد؟! بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر شنونده و گويندة اين مكالمه باشيم.
ـــ بيمار ميميرد. مگر نميگوييد در وضعيّت اورژانس حتّي ثانيه هم مهم است؟ مگر نميگوييد هر لحظه تأخير، احتمال ايست كامل قلبي و مرگ سلّولهاي مغزي را در پي دارد؟ آخر، نه اينكه پزشك و پرستار، پشت و پناه بيمار است؟ از لحظه ورود تاكنون چند ساعت سپري شده است. چند ساعت است كه بستري شدن و به "آي سي يو" بردن با تأخير مواجه شده است.
ــ اينجا همين است كه گفتيم. دستگاههاي ما بيشتر از اين كاربرد ندارند. دوست نداريد؟ ببريدش به جايي كه دوست داريد. بلندش كنيد ببريد به بيمارستان ديگري كه دستگاههاي سازگار با بيمار شما را داشته باشد. ما كاري غير از اين نميتوانيم بكنيم. نميتوانيم بپذيريم.
راستي را، بر ما و شما چه خواهد گذشت، اگر ناگزير شويم با دادوبيداد و فرياد و با دست به يقه شدن و روي به كتككاري آوردن، در پي حلّ و فصل بحران برآييم؟ و چه خواهد گذشت اگر سرانجام مجبور باشيم براي نجات احتمالي بيمار از مرگِ غير مقدّر، به تلفن زدن و آشنا پيدا كردن و رانت يافتن و رئيس جُستن و اينجا را به آنجا وصل كردن و از بالا به پايين توپ و تشر زدن متوسّل شويم، تا اگر به ضرب زر نتوانيم لااقل به ضرب زور بتوانيم آن به اغما رفتة در كما خفتة جان در گلو نهفته را به آيسي يو بكشانيم؟
آيا بايد اين قبيل اوضاع و احوال را چندان تاب آورد و در باب حلّ و فصل معضلات درماني موجود روزگار را چندان به تسامح و تساهل گذراند، تا عملاً جزوه قانون اساسي به دفترچه شعر تبديل شود و آنهمه فصول و اصول كه دربارهي بهداشت و درمان و بهبود و سلامت و سعادت رايگان تدوين شده است فقط بيتهايي از يك قصيدة غرّاي قانوني و مصرعهايي از يك غزل لطيف حقوقي پنداشته شود؟
بهتر است بگوييم: آي...اي صدا و سيما مان! خدايت خير دنيا و آخرت عنايت كناد، اگر ديگر از اين سريالهاي جذّاب و جادوييِ پرستاران و پزشكان خارجكي چيزي پخش نكني. مگر نميبينيد كه اين فيلمها صحنه دارد؟ مگر نميبينيد همين صحنههاست كه بيننده را پرتوقّع ميكند؟ و خيالباف؟ و خوشباور؟ و بعد وقتي گذارش به بيمارستان ميافتد، خيال ميكند دولتآباد هم براي خودش شهري شده است. و آنگاه هي پرتوقّعي و خيالبافي و خوشباوري نشان ميدهد و "خيال حوصلة بحر ميپزد دل من"، "چه هاست در سر اين قطرة محال انديش". مگر نميبينيد؟
اين است كه وقتي در بيمارستان ديگري، بيمار پاشكستهاي را ميبينيم كه برانكاردش را هل ميدهند و ول ميكنند و از بختِ تخت ناگهان آن بيمار به ديوار سخت اصابت ميكند و فرياد ميزند مَردم از درد مُردم و مرا مسكّن ميبايد و پرستار به تندي ميگويد داد نزن كه اگر بنا باشد ليلي به لالاي هر كسي بگذاريم ديگر كنترل بيمارستان را هم از دست خواهيم داد و لذا حداقل نيمساعت آن پاشكستة به خون نشسته بيمسكّن غريبانه مينالد، ناچار متوقّعانه و خيالبافانه و خوشباورانه به ياد صحنههاي سريال صدا و سيمامان ميافتيم و چيزي هم طلبكار ميشويم.
راستي را، بر شما چه خواهد گذشت اگر بدانيد بيماري كه پيكرِ در بستر افتادهاش را اينگونه با آمبولانس به "اورژانس" رساندهايد و اينگونه در دوا و درمانش درماندهايد، خودش نيز پزشك است!؟
: منبع :http://jalalrafie.blogfa.com