معرفي فرهنگ ٔديدنيها وتوانمنديهاي دهكويه: شامل1200عكس (فارس لاردهكويه)
بهار اگر اردیبهشت نداشت بوی بهشت هم نداشت . داشت امّا نه اینهمه و نه این اندازه که از شنیدن نام اردیبهشت استشمام می شود . سعدی فرموده است : بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت بیاید که ما خاک باشیم و خشت حسّ حسرت آمیزی که با شنیدن این سخن منظوم موج وار در سینه می ریزد ، نه برای تیر است و نه برای دی . البته تیر و دی هم حرمت خود را دارند و شاید در غیاب آنها سکه اردیبهشت هم از رونق می افتاد ، امّا با گرمایی چنان تاب سوز و با سرمایی چنین استخوان سوز ، خاک و خشت بودن انگار سازگار تر است (!) دریغ ، دریغ از اردیبهشت که بر جای باشد و آدمی بر پای نباشد . زیبنده همین اردیبهشت است یاد بهار خویان و اردیبهشت سرایانی مثل سهراب و سعدی . تنها سال ها و ماه ها نیستند که فصلبندی دارند ، آدم ها هم همین اند . خواه در قرن هفتم هجری و خواه در قرن بیستم میلادی . سعدی هم فصل بهار آدمیان بود و سهراب هم . سعدی هم اردیبهشت بود و سهراب هم . همینجا فوراً یاد آوری می کنم که فقط تقویم جلالی و تناسبهای زمانی یا همصدایی و همحرفی سعدی و سهراب در آغاز نامهایشان موجب نشده است که دریچه را همزمان روی به باغ عرفان متفاوت شیراز و کاشان باز کنیم و در زیر گنبد دوّار روزگار صدای سخن عشق را به یادگار و به تکرار فریاد بزنیم . سعدی بدون تردید استاد بود و هست . حتّی استاد حافظ هم بوده است . اگر چه نابغه سترگ تاریخ و تمدّنمان حافظ ، شاگرد رسمی و سنّی و ثبت نام شده مکتبخانه او نباشد . و اگر چه خواجه شمس الدین محمّد ما و شما ، لطیف و استادانه و رندانه دفع اتّهام (!) کرده و فرموده باشد (( دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو)) ! امّا در روزگاری هم که سعدی سایت و ایمیل هم نداشته ، بسیار بوده اند که شاگرد اینترنتی او بوده اند . خود حافظ هم در قرن هشتم به همین مقام ارتقا یافته است . گاه چنان نسخه ای از غزل سعدی _ به قول الهام _ باز آفرینی کرده که نه رو نوشت برابر اصل ، بلکه از اصیل هم بهتر است . سعدی اگر همان است که در افسانه ها گفته اند غزل منسوب به مولانا را نیز تاب نیاورده و به تیغ طعن و تعریض گرفته است ... مولوی : _ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست سعدی : _ از جان برون نیامده جانانت آرزوست زنّار نابریده و ایمانت آرزوست ... باری اگر سعدی ما و شما اینست _ که بعید است _ پس اگر نام او همراه با نام سهراب سپهری در هم آمیزد ، غرور شیخ اجّل چنین همسایگی یی را اجازه نخواهد داد تا چه رسد به همپایگی . و البته سعدی با آن سبقت زمانی و حقّ تقدّم استادی و راهگشایی اش و با آن غزل خلق و ابداع و اختراع بی نظیرش (( همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی )) و با آن گلستان بهاری و بوستان اردیبهشتی اش ، حق غرور دارد . ولی اگر سعدی همان است که فرموده است : (( گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق و ما ، از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم )) و (( دیگران در هوای صحبت یار ، زر فشانند و ما سر افشانیم )) ، این سعدی نه تنها با نفر بعدی (!) مغرورانه مواجه نمی شود که مسرورانه می گوید : وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده از گل من هشت کتاب یا هشت بهشت سهراب سپهری ، همان سبزه ای است که در بهار روزگار از گل غزل زار سعدی دمیده و شیخ اجل را در دل خاک ، خوش و خرّم کرده است . بزرگترین سجیّه و ستاره اخلاقی شخصیت سعدی و حافظ و مولانا (( تاب آوردن دیگری )) است . تاب آوردن رقیب ، تاب آوردن رفیق ، تاب آوردن شاگرد ، تاب آوردن همه ستاره هایی که در سپهر ادب و فرهنگ ایران درخشش یافته اند . مگر این سخن از سعدی نیست که می گوید : در خاک بلیغان برسیدم به عابدی گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن ! کسی که در خلوت خیال خویش تا انجا اوج می گیرد که می گوید ( خلق می کند و اختراع می کند ) و می سراید : (( تو بیا کز اول شب ، در صبح باز باشد )) ، چگونه می تواند صدای خیال و خلّاقیّت سهراب را در این بلند پروازی سپهری اش نا شنیده بگیرد : نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد ... روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن چهره من پیدا است . ... می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم. راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم . ... پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج . سعدی فقط در کوچه های ملکوت سر گرم سیر و سلوک عارفانه نبوده است . او همان کسی است که در کوچه باغ های همین دنیا و همین طبیعت هم سیر و سلوک دارد . ملکوت در همین نزدیکیها است . در همین کوچه باغهای خودمان هم هست . در سیب ، در نارنج ، در خوشه های رقّاص گندم . در همه چیز ، (( ملکوت )) ی وجود دارد ، پنهان . و برای سعدی ، آشکار . چشم دل باز کن و خلقت نارنج ببین ای که باور نکنی (( فی الشّجر الاخضر نار )) ! تابلو هنری زیبایی بر دیوار نورانی آیات قرآنی آویخته است : (( پیامبر پیش رفت تا از آتش که در درخت شناور شده بود ، شعلع ای وام گیرد . امّا آتش به دام نمی آمد . آواز آتش بلند شد که : موسی ! من خدایم ! )) چشم سعدی ، چشم سهراب سپهری قرن هفتم است . نارنج در دستهای او شعله ور است . و حالا نوبت سهراب است ، سعدی سپهری ! کسی که از جهات بسیار قابل مقایسه با سعدی شیرازی نیست . در باب تفاوتها و تمایزاتشان حتی تعارضشان بسیار می توان گفت . ولی ، در مرز مشترک قوه تخیّل و تصویر سازی ، بشنوید : من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است ! ... زندگی خالی نیست : مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست . آری ، تا شقایق هست زندگی باید کرد. ... گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است و فزونتر شده است قطر نارنج ، شعاع فانوس ... ... کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم . http://jalalrafie.blogfa.com/
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۹ساعت   توسط MAJID RAHI  |